مینیمالیسم دیجیتال: تجربهی خروج از اینستاگرام
صبر کردم تا یک مدت معناداری [برای خودم] بگذره از وقتی که اینستا رو بستم که بتونم تجربهم رو از زیست خارج شبکههای اجتماعی بنویسم. امروز دیدم که شده سه ماه که اینستا رو بستم و حداقل این یه رکورد شخصی بود. اونقدری هست که دوست بزرگوار ما، جناب استرابی نمیتونه بیرحمانه و چپ و راست تیکه بندازه و این بیعرضگی در ترک کردن من رو به مسخره بگیره. هرچند که مومن واقعی، در بند بهونه نیست. کارشو میکنه. ما هم دل خوش نکردیم به این که کارشو نکنه.
بجز اینستا، یک ماهی هم هست که توییتر رو کامل بستم. در واقع، دو سال پیش، بعد از چند سالی فعالیت جدی که ماحصلش شد کلی دوست و رفیق که خیلیهاشون هم اینجا هستن، اکانت توییترم رو با تمام توییتهام پاک کردم. چند ماه پیش یه اکانت read only زدم برای این که یه سری اکانت مشخص رو دنبال کنم که اون هم به یه پروژهی شکستخورده تبدیل شد. میخواستم راجعبه توییتر هم اینجا توضیح بدم، اما دیدم طولانی میشه؛ اونو موکول میکنم به وقت دیگه، چون توییتر برای من بیشتر حرف برای گفتن داره.
ماجرا این بود که میزان شومگردی یا همون doom scrollingم به شکل بیمارگونهای زیاد شده بود. نشون به اون نشون که یه سری از سالبالاییهام اینجا تو پلیمی که فقط همو تو اینستا داشتیم، اکسپلورشون شده بود پر از گند و کثافتهایی که من لایک کرده بودم. این رو کنار بذاریم، برای خودم گشتن تو اینستا مثل از کاسهی مستراح آب خوردن بود. شاید تشنگی رو رفع میکرد ولی حس خوبی نداشت. تصمیم شد مثل اون آدمی که یه روز پاکت سیگارشو انداخت زمین و لگد کرد، دیاکتیو کنم و عطاش رو به لقاش ببخشم. هرچند که این پروسه واقعاً یهشبه نبود. ماهها بود که مثل خوره تو مخم بود که فاصله بگیرم. آخرش هم به خرج افتادم و هم به دردسر که کتاب مینیمالیسم دیجیتال کل نیوپورت رو گرفتم. دردسر چون که اینجا کتاب انگلیسی گیر نمیاد. هرچند کتاب خوبی بود ولی مسبوق به سابقه، سر فصل سه ولش کردم. یعنی تازه که جناب نیوپورت پلههای منبرو رفت بالا و خواست که دهن وا کنه به خطبه، من کتاب و اینستا رو باهم جمع کردم انداختم دور.
اما حالا چه احساسی دارم و چه چیزهایی فکر میکنم به دست آوردم یا از دست دادم؟
حس تأییدی که لایکها بهت میدن رو از دست دادم. البته خیلی وقت بود که چندان این حس برای من پررنگ نبود و همین خودش کمککننده بود برای ول کردن و دست کشیدن. هرچند صادقانه، هنوز موجهای نیاز ناخودآگاه به «لایک» به سراغم میاد.
راجعبه ارتباط با آدمها، تعمداً تلاش کردم به مصلحت شخصی، دسترسپذیریم و مسئولیت پاسخ دادن به بقیه رو کمینه کنم یا به اون سمت حرکت کنم. حذف اینستا اینو خیلی برای من ممکن کرد. هر بار که کل روز رو نبودم، آخر شب که اینستا رو چک میکردم حداقل ۷-۸ نفر مختلف بودن که هرکدوم چند تا ریلز و پست و استوری فرستاده بودن و من خب وظیفه میدونستم که جواب بدم و ببینم. یا حداقل سرباری بودن روی روان من. این حذف شد و من واقعاً از این بابت خوشحالم و احساس رضایت میکنم.
مورد قبلی اما ارتباطم رو محدودتر کرد. دوستام که اونجا صرفاً با من در تماس بودن یا اینطور بگم، ازشون از اون کانال باخبر بودم، دیگه خبری نداشتم. چیز خوبیه؟ احتمالاً نه. اما قابل فدا شدن به خاطر مزایای دیگه بود؟ برای من بله. به هر حال این تصمیم شخصیه.
هرزگردی این امکان رو به شما میده که عملاً با فرم محتوای یه پلتفرم آشنا بشی. خیلی زود میبینی که همهچی از رو هم کپی شده و این همه کپی چیزی جز چرککاری مذبوحانه برای لایک و ویو گرفتن نیست. برای چی؟ اگر عقل معاش پشتش باشه، برای تبلیغ و فروش. اگر عقلی پشتش نباشه مثل عمدهی ما کاربرا، میشه اعتیاد به دوپامین. من تلاش کردم که دوپامین رو سوق بدم به سمت دیگه. موفق شدم؟ باید بحث کرد.
وقت زیادی ذخیره شد با حذف اینستاگرام. این قابل کتمان نیست و البته قابل اثبات از طریق ترکر screen time. اما ماجرا اینه که اگر کاری برای پر کردنش نکنی، عملاً کار خاصی انجام ندادی. با وقت سیو شده نمیخواستم خنجر به فیل بزنم، ولی میخواستم که بتونم لگد به گربه بزنم. تو اون هم حتی موفقیت چشمگیری نداشتم. چراکه با وجود اینستا هم، اگر ترافیک کاری بالا بود، پای گوشی نمیرفتم. اگر ترافیک کاری کم بود، ولو میشدم پای گوشی؛ چون خوش میگذشت. الان تنها تفاوت اینجاست که تو ترافیک کاری کم کار خاص و معناداری نمیکنم. هرچند که امیدوارم این خلأ هم با گذشت زمان کمکم بتونه جایگزین خودشو پیدا کنه. باید منتظر بود و دید. هرچند که فکر میکنم این مورد بالاخص، فرد به فرد تجربهی متفاوتی خواهد بود.
برمیگردیم به سؤال این که آیا تونستم دوپامینم رو از منابع دیگه بگیرم؟ پاسخ فعلاً منفیه. یا حداقل یه مثبت کمرنگ. چون که در عمل جایگزینی خاصی انجام نشده.
اگر هم بوده، مقطعی بوده و زود رها شده. اما خب، همون ایجاد شدن فضا، این امکان و البته اجبار رو به وجود میآره که برم سراغ جایگزینهای بهتر.
نکتهی خیلی مثبت برای من، راحت شدن از شر استوریها بود. چه از شر استوریهای بقیه، چه از شر استوریهای خودم. استوری علیرغم کاربردهای خیری که واسش پیدا میشه، اما تمایل ذاتی داره برای این که متعفن بشه. طوری که هر بار اگر خودت رجوع کنی بهش از خودت بپرسی: «خب که چی من اینو استوری کردم؟» و احتمالاً جوابی که به خودت میدی، اگر جوابی واقعا براش باشه، خوشایند نیست. الان حداقل از شر خودم برای نفرتپراکنی به سیل استوریها در امان موندم. اعصاب آرومتری دارم. اگر هم روزی برگردم و این کار رو بکنم، میتونید حدس بزنید اعتیاد خانمانسوز دوپامین باز به سراغم اومده.
در نهایت، برآیند کلی از تمام اینها بعد از سه ماه دیاکتیو کردن مثبت بود و پیشبینی میکنم که بهتر هم بشه. دوست دارم که به این پست ضمیمه بزنم، و نظرم رو، اگر بازی نخورم و برنگشتم به اینستا، بگم. مثلاً بعد از ۶ ماه و یه سال. باید دید چی میشه.

I'd love to hear from you! Send me your feedback or comments via email.
reply by email