کانون پرورش فکری کودک و نوجوان

کانون پرورش فکری کودک و نوجوان

اوایل ابتدایی بودم که مادرم منو تو کانون ثبت‌نام کرد. هیچ یادم نیست چی شد که سر از کانون درآوردم. حتی یادم نیست چند سال کانون رفتم، ولی یادمه که قشنگ‌ترین تابستون‌های کودکیم اونجا سپری شد. به‌خصوص منی که تک‌فرزند بودم و بیشتر بازی‌هام و وقت‌گذرونی‌هام تو عالم خیال بود و لابلای اسباب‌بازی‌ها. نه خبری از فوتبال تو کوچه بود نه هم‌بازی آدمیزاد.

نمیدونم چی شد و چطور شد که مادرم کانون ساری رو پیدا کرد. جایی که می‌شد سال‌ها تو ساری زندگی کرده باشی ولی هیچ‌وقت گذرت به اونجا نیفته. و جالب این‌جا بود که تو فک و فامیل و در همسایه من اولین بچه‌ای بودم که میرفت کانون. آدرسش اینطور بود: از میدون شهدا، اول خیابون ۱۸ دی، یه کوچه بود که اولش تخم‌مرغ‌فروشی عمده‌ی معروفی به اسم شجری بود. کوچه رو می‌رفتی پایین، می‌رسیدی به یه دوراهی؛ راه سمت چپ می‌گرفتی و ادامه میدادی میرسیدی به ته بن‌بست. و سمت راستش، ساختمون کانون بود. یه ساختمون که جلوش یه حیاط خیلی معمولی داشت. تابستونا، دو بار در هفته با مادرم می‌رفتیم سر خیابون تاکسی می‌گرفتیم، میدون شهدا پیاده می‌شدیم و از اون‌جا هم پیاده این مسیرو طی می‌کردیم. اون روزا کرایه تاکسی نفری ۱۰۰ تا تک‌تومنی بود. مادرمم دلش می‌خواست پسرش کم‌کم یاد بگیره تو اجتماع باشه. پولو می‌داد که من کرایه رو حساب کنم.

کانون از لحظه‌ی ورود جذابیت داشت واسم. یه مقصد که واسه رسیدن بهش بی‌تابی می‌کردم. از تاکسی که پیاده می‌شدیم، یه پیاده‌روی نسبتاً طولانی (حداقل برای یه بچه) داشتیم تا برسیم به ساختمون کانون. تمام مسیر، آفتاب بی‌ترمز می‌تابید و من از سرم شر شر شروع می‌کردم به عرق کردن، درست مثل الان. وقتی درِ کانون رو باز می‌کردی، کولر کنار در بود. بدو می‌رفتم سمتش، سرمو می‌ذاشتم جلوش که خنک بشم. محشر بود! تمام راه رو به امید این که الآن میرسیم به کولر تحمل میکردم. تازه، خود اون کولر هم واسم جذاب بود؛ چون دقیقاً همون مدلی بود که خونه‌ی پدربزرگم نصب کرده بودن: اوجنرال پنجره‌ای.

بخش اصلی کانون که بچه‌ها می‌رفتن، فضایی سیلو مانند بود. دو طرفش از سر تا ته قفسه‌هایی داشت پر از کتاب. اول سالن، میز و صندلی بود. یه فضای بزرگ واسه بازی‌های دست‌جمعی اون وسط و آخر اون بخش هم میز مربیا و کتابدارها. پشت اون، بخش موسیقی و تئاتر بود. بعضی جاها هم یه پاگرد پله می‌خورد و در بود به اتاق‌هایی که هیچ‌وقت نفهمیدم چی‌ان. خانم هاشمی مربی ما بود. خانمی مهربون و باحوصله که از قبلِ من تو کانون مشغول بود و تا سال‌ها بعد از من همچنان اونجا موندگار موند گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم آدم چقدر می‌تونه عاشق کارش باشه که بتونه اومدن و رفتن این همه بچه رو ببینه، بزرگ شدنشون رو ببینه و از این گذر زمان وحشت نکنه. از این نشستن و دیدن گذر عمر. دبیرستان بودم که بعد از سال‌ها دوباره رفتم کانون و به اونجا سر زدم. خانم هاشمی هنوز اونجا بود. تا گفتم آزادی‌ام، درجا منو شناخت و گفت: «علیرضا جااااااان!» بغلم کرد و لپمو کشید. بعد برگشت سمت همکاراش گفت: «این شیطونو یادتونه؟ می‌بینید چه بزرگ شده پسرم؟» اینو گفت و من زیر بار نوستالژی و احساسات تا شدم.

کانون برای من تلفیقی بود از معما و سرگرمی. همون خانم هاشمی می‌اومد برامون تو ضبط آهنگ می‌ذاشت و همه‌ی بچه‌ها با هم صندلی‌بازی می‌کردیم… صندلی‌های چوبی رنگی. یا مشغول نقاشی می‌شدیم. یا دور همون میزها که جمع می‌شدیم، خانم هاشمی می‌اومد برامون قصه می‌خوند و خلاصه این‌طوری ساعتمون می‌گذشت.

آخر روز هم که باید می‌رفتیم، من عاشق این بودم که بیفتم لای قفسه‌ها دنبال کتاب جدید. کتاب‌های کانون رده‌ی سنی داشت: الف، ب، جیم، دال، ه. من دلم می‌خواست زودتر بزرگ بشم که بتونم جیم‌ها رو قرض بگیرم. یا این‌که اون کتابای خفن چند جلدی که تو قفسه‌های دست چپ اون بالا بودن رو ببینم. کتاب‌ها رو می‌گرفتم، می‌بردم خونه و تند تند تموم می‌کردم یا می‌دادم خاله‌م برام بخونه. چون اون حوصله داشت و هر شخصیت رو با یه لحن خاص می‌خوند.

معمای کانون اینجا بود واسم که وقتی بزرگ‌تر بشم، می‌تونم برم تو گروه موسیقی؟ یا اون اتاق‌های بالا واسه چیه؟ یا کی می‌تونم برم ببینم چطوری نمایش‌ها رو تمرین می‌کنن؟ اصلاً اون کتاب خفن‌ها رو کی می‌تونم از اون بالا بیارم پایین؟ میشه روزی اینقدر با سواد بشم فلان کتاب‌ها رو بخونم؟

تابستون ولی برای رسیدن به جواب خیلی از سؤال‌هام کوتاه بود. تابستون کوتاه بود و عمر کانونی من از اون هم کوتاه‌تر. هیچ‌وقت به گروه سنی جیم نرسیدم. بعد از چند دوره، مجبور شدم به خاطر کلاس‌های تیزهوشان و زبان که حتی تو تابستونا هم بود، کانون رو ول کنم.

کانون هم مثل خیلی چیزای دیگه نصفه و نیمه ول شد و من از اون سیلوی خنک دوست‌داشتنی پرتاب شدم به زندگی پرفشار و پر از رقابت. جایی که برای تاب آوردنش زیادی بچه بودم. جایی که به جای درست رشد کردن، هرچند نشکستم، ولی دفرمه شدم. و این با من تا همیشه موند.

من همچنان نمی‌دونم چرا و چطور شد مادرم تصمیم گرفت منو ببره کانون ثبت‌نام کنه. ولی مطمئنم بخش بزرگی از وجهه‌های مثبتی که الان دارم، یادگاری اون دورانه. دورانی کوتاه، اما عمیق.

پی‌نوشت: این یادداشت رو که قرار نبود اینقدر طولانی بشه، به بهانه‌ی ویدیو‌ی جدید بی‌پلاس که راجع‌به کانون پرورش فکری کودک و نوجوان بود نوشتم. اون ویدیو رو هم اصلا از دست ندین.

💬 Got any thoughts on this post?

I'd love to hear from you! Send me your feedback or comments via email.

reply by email