اندراحوالات - شمارهی دوم
سلام. اواخر ژانویه آگورا رو ول کردم. با انبوهی از خشم و غم. خشم از همهچیز. کاریش هم نمیشد کرد. برای این که زندگی رو پیش ببرم ولی خب نشد. همون موقعها از اکانت تلگرامم هم لاگاوت شدم. توان این همه التهاب رو بین همهی آدمها نداشتم. نه این که دلم میخواست مثل کبک سرم رو تو برف کنم. اتفاقا بیشتر از همیشه چشمها و گوشها رو تیز کردم و بیشتر مشغول شدم به دنبال کردن سرنخها و روایات. ولی دیگه تاب التهاب و اصطکاک با بقیه رو نداشتم. دوست نداشتم حتی یک کلمه هم با کسی صحبت کنم. دلم میخواست فقط بشنوم و نظر ندم. اگر هم دارم نظرم رو پیش خودم نگه دارم. شاید یک جرقه فاصله بود که سرم منفجر بشه و تیکههای گندیدهی مغزم بپاشه به در و دیوار.
حالا چند هفته از اون روز گذشته. ایران جنگه. اینترنت هم که مثل همیشه قطع. با هزار ملق تلاش کردم یکی دو تا از دوستام و خانوادهم رو وصل نگه دارم. دوست ندارم از جنگ صحبت کنم. نه که حرفی نداشته باشم. نه. اتفاقا یک کتاب حرف دارم نه فقط راجعبه خود جنگ که راجعبه اونچه که بر مردم میگذره. از دید یک خارجنشین که هم داره دور از وطنها رو از نزدیک میبینه و لاشون میلوله و هم از یک ایرانی دور از خونه. ولی باز هم نمیخوام حرفی بزنم. شاید میترسم. شاید هم همچنان تاب اصطکاک با کسی رو ندارم. هرچی هست، دلم میخواد بلولم زیر میز کامپیوترم و ناخون بجوم.
میبینم روزی یکی دو نفر معمولا به بلاگ سر میزنن. این رو مینویسم واسه اونها که میان که فکر نکنن اینجا مرده. نه! اونی که مرده مغز منه. دو هفتهی اخیر تقریبا هیچ کار با معنایی نکردم. کارهای شرکت رو هم با بیحوصلگی و با تاخیر و اهمالکاری زیاد انجام میدم. روزها عین جسد روی تخت مشغول به اسکرول اکسپلور میشم تا خسته بشم و برم سراغ کِلَش بازی کردن. هرچند ساعت که تاب بیارم، مرتبا بین این دو تا عمر و وقت رو هدر میدم. حوصله ندارم که کد جدیدی که چند وقت پیش توی چند نصف شب واسه بلاگ سر هم کردم و شد این که میبنید رو باهاش ور برم و مشکلاتش رو درست کنم. که اون بخش «علاقهمندی» ها رو آپدیت کنم. که فیلمهاییی که دیدم و دارم میبینم رو اضافه کنم.
حالا به این حال شیرین، مسمومیت دوپامینی بهخاطر اکتیو کردن مجدد اینستاگرام و شومگردیهای بیامان و مسخهای مشخصیت روزانهی چندساعته هم اضافه شده. شاید بپرسید مسخ شخصیت چه حالیه؟ اصلا چیه؟ از من با این احولات انتظار نداشته باشید خودم توضیح رو بنویسم. اجالتاً به این که از جِمنای برداشتم اکتفا کنین:
مسخ شخصیت (Depersonalization) یک حالت روانی و نوعی تجربه تجزیهای (Dissociative) است که در آن فرد احساس میکند از خود، افکار، احساسات یا بدنش جدا شده است.
در این حالت، فرد حس میکند که تبدیل به یک ناظر بیرونی بر زندگی خودش شده است؛ انگار که دارد فیلم زندگیاش را تماشا میکند یا مانند یک ربات عمل میکند و کنترلی روی حرکاتش ندارد.
نشانههای اصلی
-
احساس جدایی: حس اینکه افکار، حرکات یا بدن شما متعلق به خودتان نیست.
-
بیحسی عاطفی و فیزیکی: ناتوانی در نشان دادن واکنشهای احساسی یا حس کردن کامل محیط فیزیکی.
-
حس رویاگونه: احساس اینکه در یک خواب یا مه گیر افتادهاید.
نکته مهم: در حالت مسخ شخصیت، فرد کاملاً آگاه است که این فقط یک "احساس" است و واقعیت ندارد (ارتباط او با واقعیت قطع نشده است). همین آگاهی باعث میشود که این تجربه بسیار دلهرهآور باشد، اما آن را از اختلالاتی مانند توهم یا روانپریشی متمایز میکند.
دلایل بروز
این حالت معمولاً مکانیسم دفاعی مغز برای قطع ارتباط با یک شرایط غیرقابلتحمل است و اغلب به دلایل زیر رخ میدهد:
- استرس و فشارهای روانی بسیار شدید
- تجربههای تروماتیک و آسیبزا در گذشته
- اضطراب بالا، افسردگی و حملات پانیک (Panic Attacks)
- کمبود شدید خواب یا مصرف برخی مواد روانگردان
این حالت در آدمهایی مثل من که ADHD دارند در زمانهایی که اختلال در توجه شدت میگیره و تمرکز کمینه میشه شدت میگیره. کم خودمون گل بودیم، به سبزه نیز مارو آراستن! سپاس بیکران واقعا! گاهی واقعا کاریش نمیشه کرد. انگار جایی داخل جمجمهت میخاره و هرچی بیشتر بهش توجه کنی، بیشتر امونت رو میبره. دیشب دلم میخواست یک اسلحه توی دهنم بذارم و شلیک کنم که شاید این از این مه ذهنی خارج بشم. ولی خب. ما اینجا مستاجریم و نمیخوام صاحبخونه بهخاطر لکه کردن دیوار سفیدش از پول دیپازیتی که دادیم کم کنه.
این همه وراجی که چی؟ که خواستم بگم اوضاع روانی مساعد نیست و برای همین اینجا شبیه قبرستون شده. آگورا ولی براش اتفاق جالبی افتاد. چند روز بعد این که بستمش متوجه شدم که یهو یه چهل نفری عضو جدید اومدن توش که البته از اونها هم مقداریشون ریخته. الان هم که نت قطعه کسی آنلاین نیست که حتی کانال رو ترک کنه.
برای این که از این حالت خارج بشم، برای شروع، این تجسم شر، اینستاگرام رو باز هم دیاکتیو کردم. میخوام تلاش کنم که کارهای شرکت رو انجام بدم و دوپامین رو از بهانجام رسوندن تسکهام بگیرم. کتابهای بازم رو ادامه بدم. به خصوص 100 Go Mistakes رو که چند ماه صبر کردم از ایران بیاد و آخرش باز مالید و نیومد و موند تهران. آخرش هم از شرکت خواستم که بودجه بدن کتاب رو بخرم. دوست نداشتم کار به اینجا بکشه چون اینطوری کتاب رو باید پس بدم و نمیتونم اون مهر «کتابخانهی شخصی علیرضا آزادی» رو بزنم روی صفحهی اولش. منتظرم تا که نسخهی چاپی مجلهی How it worksای که مشترکش شدم به دستم برسه. مجلهای که از بسیاری از جهات شبیه به یار غار من، «دانستنیها»ست. یادم بندازید که بعدا یک کم راجعبه دانستنیها بنویسم. یک آرشیو چند ساله هم دارم از مجلههاش که البته اینجا بجز عکسشون چیزی ازشون ندارم. همهشون توی کشوی تختم تو خونهست. اونهایی که باید یک گوهی بخورن که از این فلاکت خارج بشیم نمیخورن، حداقل من اندازهی خودم کاری بکنم که از این بیشتر غرق نشم. دلم نمیخواد تا ابد توی مه ذهنیم بمونم و اونجا گم بشم. نمیخوام pyramid head یک روزی بیاد سراغم و پوست از گوشتم جدا کنه.
حرف برای گفتن زیاده ولی تا همینجا فعلا کافیه. باقیش باشه واسه روزهای دیگه و پستهای دیگه. مرسی که تا اینجا همراهی کردین. ارادتمند. علیرضا.
پینوشت: این مهریه که راجعبهش گفتم.


I'd love to hear from you! Send me your feedback or comments via email.
reply by email