ولاگ و بلاگری

چند روز پیش میخواستم ببینم مردم شریف و گران‌فروش ونیز چطوری توی ونیز زندگی میکنن. برام واقعا سوال شده بود (و هنوز هم هست). رفتم یه سرچی تو یوتیوب کردم، فقط یه گزینه‌ دیدم که راهنمای سفر به ونیز نبود و اون هم یه کانال یوتیوبی بود واسه یه خانومی که ولاگ درست میکرد. اون‌جا با خودم گفتم ای آزادی! ای خاسر همیشگی دنیا و آخرت. تو همیشه زود قضاوت کردی. آخرش یه ولاگر (به بلاگر‌هایی که ولاگ درست میکنن میگم ولاگر) اومد و چراغی در این جهل‌ ظلمانیت روشن کرد. خیت شدی خوبت شد؟!

از خدا پنهون نیست، از شما چه پنهون، بسیار دری وری بود! و باز هم مهر تاییدی بود به بی‌خود بودن محتوای تولیدی خورده ولاگر‌های زردی که مثل قارچ از در و دیوار سبز شدن و همه از رو دست هم کپی میکنن. ولاگ حتی سایه‌ای از شکل زندگی در ونیز هم نتونست بهم بده و توی خورده جزئیات بی‌معنی و الکی ولاگر مونده بود. من فقط فهمیدم بزرگوار میره کتاب‌خونه درس بخونه و عامممممم، از ماگ کیوتش نوشیدنیش رو میخوره که بدنش دی‌هایدریته نشه. عاه!با دوست کیوتش هم اون وسط میره کافه که قهوه بخوره و کیک. شب هم میره از یک موسیقی خیابانی لذت میبره. آه چه کیوت! نه؟ نه! نه! نه!

اهمیت نداره که توی ده کوره زندگی میکنید یا توی کلان‌شهر. هرجا که هستید ولاگری هست که با چشم‌هایی پف کرده و تازه از خواب بیدار شده که به دوربین گوشیش نگاه کنه و یه «سَ لاااااااام» لزج و نوچ تحویلتون بده. بخشی از مشکل من اینجاست که جمعیت زیادی از این‌ها،‌ آدم‌هایی هستند که اگر گوشی رو کنار بذارند، انتظار معمولی‌ترین رفتار های آدمیزادی ازشون غلط زیادیه. طوری که از سلام دادن بی‌جواب به اون‌ها خودتون رو سزاوار تنبیه می‌دونید.

شهناز که تلاش میکنه که یه بلاگر کثیرالبازدید تو یوتیوب و اینستاگرام بشه، کارش رو از بردن ما توی خونه‌ش شروع کرده و میخواد مارو با هزینه‌ی زندگی تو شهری که توش زندگی میکنه آشنا کنه. اول میریم که باهم آماده بشیم که شهنار آرایش کنه و وسطش واسمون با ناخون‌های کاشته‌ش روی لوازم آرایش‌هاش تلق تلوقی هنرمندانه میکنه که قند تو دلمون آب میشه.

بعد از صد تا کات، حالا شهناز یه آرایش «سبک» دانشگاهی/آزمایشگاهی/کارمندی کرده،‌ و مارو که هنوز دست و پامون از اون کارها با لوازم آرایشاش خیسه با خودش میبره که چشم بدوزیم به قهوه‌ی خوردن روزانه‌ش توی کافه/استار‌باکس محلشون. تو راه واسمون از پول اجاره خونه‌ش میگه و زندگی سختی که پشت سر گذاشته :ـ( (شهناز وقتی ایران بود بالاشهر ‌می‌نشست و حالا با پولی که خانواده براش ماهانه میفرسته تونسته خونه زندگی خوبی دست و پا کنه). با سکانسی از فضای کافه شروع میکنیم و با نون کشیدن ته فنجون کاپوچینو و خوندن فاکتورش کار رو تموم میکنیم. حالا ما دست جمعی داریم میریم که آماده بشیم تا سوار اتوبوسی بشیم که شهنازو میخواد ببره دانشگاه و نکات نغز شهناز راجع‌به حمل و نقل عمومی رو به گوش جان بسپاریم. شهناز که مهندسه فقط با عدد و رقم سر و کار داره و بهمون یه سری عدد میده از قیمت اوبر بر اساس فاصله تا مقصد و ضریب زمان حرکت و از اون طرف مثل یک وکیل کارکشته، برامون از تبصره ماده‌های گرفتن تخفیف تو وسایل نقلیه میگه و ما انگشت به دهان و از شدت علاقه ارزوکنان که کاش این اتوبوس هرگز نمیرسید به مقصد.

شهناز که برخلاف همیشه وقتی گوشی رو دست میگیره بسیار خوش سر و زبون و برونگراست، مارو بیشتر وارد زندگیش میکنه و به ما از برنامه‌ی روزش میگه. باور نکردنیه نه؟! شهناز که تا دیروز با خودش هم قهر بود، حالا با ما چنان ایاق شده که میخواد مارو ببره که باهاش درس خوندنشو ببینیم!! از فرط هیجان دستم موقع نوشتن ناخودآگاه و بیخود هی خط میخوره... مارو میذاره کنج میز، طوری که پایین کادر، لوازم تحریر رنگی و گوگولی‌شو داشته باشیم و همزمان سه‌رخ رنگ پریده‌ش که به سختی داره درس میخونه و تلاش! تلاش! تلاش! چه کادر بی‌نظیری!! شرط می‌بندم این قاب کم‌نظیر رو هرگز از ذهنتون خارج نمی‌کنید.

حالا وقتشه که بفهمیم هزینه‌ی خورد و خوارک تو شهر شهناز چقدره. از نظر قدرت تولید محتوا، شهناز پا به‌پای بزرگترین مستند‌ساز‌های بی‌بی‌سی و نشنال‌جغرافی پیش میره. مستند روایی‌ای که حتماً شما رو میخ‌کوب میکنه پای مانیتورتون. دوربین رو‌دست‌ها و POVهای شاهکار از لحظات نون خریدن توی فروشگاه تا لحظات نفس‌گیر انتخاب بین مرغ و تخم‌مرغ از یخچال فروشگاه و صدای گوینده (با گویندگی شهناز) که با لحنی آرام، در صحنه‌‌ای که از هیجان نفس‌ها در سینه حبس شده میگه: «عاممممممممممم نمیدونم بین اینا کدومو انتخاب کنم»... من رو یاد شاهکار‌های دیوید اتنبرو میندازه. و این‌ها همه درخدمت سکانس پایانی‌اند:

شهناز حالا اومده خونه و روی تخت نشسته. خسته‌س. ملایم کردن نور و آروم حرف زدنش کمک مضاعفی به فضاسازی کرده و مارو بیشتر هم‌دل میکنه باهاش. بعد با گفتن خلاصه‌ای از روزش، حالا وقتشه که تعلیقی که به نبوغ تا حالا برای ما ساخته رو پایان بده و مارو به پرده‌ی آخر ببره: خوندن فاکتور خرید و گفتن هزینه....درسته. لحظه‌ای که همه منتظرش بودیم بالاخره سر میرسه و شهناز دونه دونه عدد ها رو برای ما میخونه و در آخر، یک اکستریم کلوزآپ از قیمت درج شده روی فاکتور فروشگاه... و تمام. اثری که حتی در پایانبندی‌هم تنه به ‌تنه‌ی شاه‌کارهایی چون روانی‌ه هیچکاک میزنه.

احتمال میدم که حداقل یکی از ولاگر‌هایی که این ور و اون ور دیدین از ذهنتون عبور کرده و خب اگر اینطوره، این خبر بدیه. خبر بدیه چون که مشکل درست همین جاست. این که از ضعیف‌ترین ایده‌هایی که میشه پیاده کرد، کپی‌های ضعیف‌تری زده میشه. از تم‌ها و thumbnailهایی که برای ویدیو ها درست میشه گرفته تا موضوعاتی که بهشون پرداخته میشه. شیوه‌های روایت تماما کپی و به یک سر و شکل.

ذاتاً به‌نظر من بلاگری نه تنها کار بدی نیست که خیلی هم میتونه جذاب باشه. همون مثال ونیز که باهاش شروع کردم. یک ولاگ میتونست خیلی بی‌واسطه به سوال من راجع‌به زندگی در ونیز جواب بده و پارو فراتر بذاره واین امکان رو به من بده که درک عمیق‌تری نسب به یک شهروند ونیزی و چالش‌های جدی‌ترش که احتمالا توی مستند‌ها نمیشه پیداش کرد کسب کنم. به‌نظرم انتقال دسته‌اول تجربه‌ی زیستن خیلی خوب و اساسیه و البته گرانبها. من اینطور استدلال میکنم که تجربه‌ی زیستن هرکسی با هرکسی متفاوته و ماجرایی که من نوعی تعریف میکنم قطعا متناسبه با جهان‌بینی من. اگر قرار باشه من روایتی داشته باشم از اون چه که بر من گذشت، حتماً و منطقا باید برخواسته از دیدی باشه که من دارم. این که من بیفتم به کپی‌کاری و دست بردن در روایت تا به خیالم جذابش کنم، این دیگه تجربه‌ی زیستن من نخواهد بود. چون میخوام داستانی رو تعریف کنم که همه تعریف کردن و فروخت و حالا نوبت منه که بفروشمش. و به طبع این داستان حتماً دوزار هم نمیارزه. برای همین میگم که بلاگری که شکل روایی خودش رو نداره یا اصلا روایت خودش رو نداره کارش نه‌تنها شایسته احترام و تشویق نیست که سزاوار نقد‌های تند و تیزه.

💬 Got any thoughts on this post?

I'd love to hear from you! Send me your feedback or comments via email.

reply by email