روز‌های آخر

روز‌های آخر

سه سال و دو ماه و کم روز از وقتی که پامو گذاشتم اینجا می‌گذره. ولی تنها روز‌هاییه که از قدم زدن توی دانشگاه لذت می‌برم. هفته‌ای یکی دو روز، اگر فشار کاری شرکت بذاره میرم دانشگاه. صبح زود راه میفتم سمت لب دپارتمان و معمولا اولین نفر می‌رسم و اتاق خالیه. بساطم رو همون جای همیشگیم پهن می‌کنم و به زندگی می‌رسم. یه دو نفری تو این چند وقت هر روز اونجا بودند که من اسمشونو یادم رفت. نمیدونم چه بلایی سر مغزم اومد که با هیچ ژانگولری اسم‌ها رو حفظ نمی‌کنه. این بندگان خدا دو تا ایتالیایی بودن که داشتن تو سر و کله‌شون میزدن با تزشون. قرار بود که امروز سابمیتش کنن چون می‌خواستن دسامبر دفاع کنند. پسره بهم گفت میخواد بعد اینجا بره هلند. بچه ی تیزی بود و به‌نظر میرسید بارش باشه. چندباری باهم حرف زدیم دیدم که از هردری حرفی داره واسه گفتن. انگشت‌هاش هم لاک مشکی زده بود که از روز اول به چشمم اومد. جالبه حتی از نظر ظاهری شبیه یه پسر دیگه بود که از قبل می‌شناختم و اون هم لاک مشکی می‌زد و جفتشون هم نرد/گیک بودن.

روز‌ها که اونجام اغلب سوال‌هایی که راجع‌به تز دارم رو با استاد و دانشجوش مطرح می‌کنم یا گزارش پیشرفت میدم. استادم مرد شریفیه. سری آخر به خاطر این که نتونست به اندازه‌ی کافی وقت برام بذاره (با این که از قبل هماهنگ نکرده بودم) چون کلاس داشت چند بار عذرخواهی کرد، جوری مفصل که دیگه به شرمندگی افتادم. دانشجوی دکترایی هم که باهاش کار می‌کنم سر این پروژه پسر خوبیه. شبیه پسر‌های ایتالیی نیست. قیافه‌ی معمولی داره با صورتی رنگ پریده و استخونی. با قد متوسطی و لاغر اندام. موهای کم پشت و زیر چشم‌های گود .چشم‌هایی که یک کم بیرون زده. مثل یکی از رفقای دوران کارشناسی وقتی راه میره دست و پاش رو پرتاب می‌کنه. شلنگ تخته میندازه موقع راه رفتن و منو یاد امیر سامورایی میندازه. اون هم بچه‌ی با سوادیه. با تمام ولنگاری من تو انجام دادن تزی که خیلی وقت پیش از استادم گرفته‌م باز باهام هر بار وقت خواستم راه اومدن. از خودم به خاطر این کارام خجالت می‌کشم.

تا ۶.۵-۷ معمولا اونجا میمونم. موقع برگشت هم دیگه هوا کامل تاریک شده. اگر هفت بزنم بیرون حتی کمتر دانشجو اون اطراف می‌بینم. هربار برنامه‌ی برگشت همینه: از این دستگاه تف‌کن ساختمون یه شیرکاکائو XL گرم میگیرم، زیپ بادگیر رو میدم بالا و آروم از اونجا تا مترو قدم میزنم.

تو راه به این فکر می‌کنم از این که دیگه کسی نیست خوشحالم. این که نه کسی من رو میشناسه نه من کسیو. اون غربتی که روز‌های اول منو از دانشگاه فراری داد، حالا ورق برگشته و به من آرامش میده. روزگار عجیبیه. این تموم شدنه، این آدم‌ها و این خلوته حسابی سر حالم میاره. حسرتی هم ندارم که کاش این مدت اینقدر از دانشگاه دور نبودم. مال من نبود هیچ‌وقت. هیچ‌وقت اینقدر شیر کاکائوی گرم بهم کیف نمیداد.

#روزمره

💬 Got any thoughts on this post?

I'd love to hear from you! Send me your feedback or comments via email.

reply by email