وراجی سر کلاس
یک پستی دیدم تو لینکدین که برای من خیلی خاطره انگیز بود. روی لینک کلیک کنید و بخونید. حرفش اینه که شما اگر سر کار دیده نمیشید و کسی علیرغم تلاشهای فراوانتون و زود و اومدن و دیر رفتنتون کسی نمیبیندتون و جدیتون نمیگیره توصیه میکنه یه سری کار بکنید. مثلا میگه تو جلسات تعامل داشته باشید و فقط شنونده نباشید. بقیه رو ببرید بالا و از کار خوب بقیه تعریف کنید. حامی پیدا کنید و غیره که خودتون پست رو بخونید بهتره. طراحیهای خوبی هم داره. حالا چرا من گفتم خاطرهانگیز؟ الان میگم.
از یک جایی به بعد، دوست داشتم سر کلاسها فعال باشم. به تجربه یاد گرفته بودم هروقت این کار رو کردم هم میتونستم به استاد و درس گوش کنم و هم این که از قبل همین ماجرا، برای خودم اعتبارکی کسب کنم. هم به طبعش نمرهم بیشتر شد. اگر خوب بودم قبل از برگه خودم رو نیمچه اثباتی میکردم. اعتبارکی که باعث شد بعدا کار پیدا کنم. با ادمهایی آشنا بشم که نشست و برخاست باهاشون خیلی بهم چیز یاد میدادم و خیلی دیگه. هرچند که این جنگولک بازیا گاهی از لبهی تیزش سر منو هم میبرید. اگر استادی ازم خوشش نمیومد، بیشتر منو خیت میکرد و میشدیم اسباب خندهی کلاس. هرچند که من پر رو تر از این حرفا بودم و خودم با سر توی ماجرا شیرجه میرفتم و میزدم زیر خنده. یاد دکتر مشایخی بهخیر. بیرحمانه منو جلو جمع ضایع میکرد. یه روز برگشت وسط کلاس بعد از افاضاتم، آفتوبهش رو از کیفش در آورد و گفت: «اقای آزادی! شما استاد جوابای فازیاید. نه حرفت غلطه نه درست.» و منو شست و برد (دکتر با سبکهای مختلفی کارشو انجام میداد. وسط حرفم یهو درسو ادامه میداد. روشو یهو برمیگردوند. یا میگفت پاشو بیا تخته رو پاک کن). البته راست میگفت. واقعا هم تفت میدادم چون جواب کاملش رو نمیدونستم ولی یه کلیاتی از جواب میدونستم اما به قول این استادای آیلتس، Supportive sentences خوبی نداشتم. ولی خب تهش هم از درسش نمرهی بالایی گرفتم هم جلو تر ها منو بیشتر تحویل میگرفت و خیلی بدردم خورد.
یک نکتهی مهمی وجود داشت پشت این کار و اون هم این بود که وقتهایی که واقعا درسی (به هر دلیلی) برام مهم بود این کار رو میکردم. مثلا این که نمرهش واسم مهم بود و من عرضه این رو نداشتم (و ندارم) از رو برگه و سر امتحان واسه خودم نمره جمع کنم. مجبور بودم که این شامورتی بازیا رو در بیارم که گند و کثافتهایی که رو برگه میزدم رو باهاش پاک کنم. یا چون تهش میخواستم برای یک گورستونی اپلای کنم که برای اونها نمره مهم بود. یا اصلا درسش جذاب بود و خیلی ساده و صادقانه دلم میخواست توش خوب باشم. بده؟! و همهاینها یعنی این که نمره تو کارشناسی برام مهم بود. هرچند نه به هر قیمتی. بر خلاف بعضی از همکلاسیهای ما که جلو ما واسشون نمره مهم نبود ولی یواشکی و زیر پتو واسه نمره بیصدا گریه میکردن.
یک اتفاق جالب میافتاد. تعداد زیادی از دوستهای دور و نزدیکم هی تلاش میکردن که بزنن تو سرم که تو چرا سر کلاس زیاد حرف میزنی. تو شوخی و جدی. اما یه سریشون واقعا هیچوقت از ذهنم نرفتن. اونهایی که از ته دل این حرف رو میزدن اما لای خنده حرف دلشونو سر میدادن تو مغزم. به وضوح چیزی که خودشون بهشون علاقه نداشتند و یه تعدادیشون که اصلا بلدش هم نبودن رو میخواستن به من هم تحمیل کنن. تو شهر کورا اونی که ببینه رو با انگشت نشون میدن. اما گفتم، من پر رو تر از این حرفا بودم و خب این پست کلفتی بدردم خورد. این ماجرا و اون آدمها هیچوقت از ذهنم نرفتند تا ببینم آخرش اینها با اون متلکها تهش به کجا میرسند.
به شکل جالبی، از اون بین یه سری که خودشون آدمهای توانایی بودن ولی صرفاً درکی از اهمیت این ماجرا نداشتن، بالاخره جای سفت شاشیدن و متوجه شدن که کسی به خاطر لال بودن وقت صرف نمیکنه که اون گوهر با ارزشتون رو با دقت بکشه بیرون. با بولدزر از روتون رد میشه. و خودشون هم کم کم زبون باز کردن. رفتن توی جلسههای مختلف و دیدن که اگر حرف نزنن با یه پسی از صندلیشون پرت میشن پایین و یکی دیگه جاشون میشینه. اینها البته چون آدمهای توانایین معمولا کم و زیاد مغرورند و این غرورشون هیچوقت اجازه نمیده که بیان بگن اون سیاست قبلی غلط بود. ولی شما به عنوان ناظر خارجی ازلی و ابدی میبینی که این تغییر عقیده دست و پا در آورده و داره از دور خودشو فریاد میزنه.
یک دستهی دیگه هم هستند که اینها هرگز نفهمیدن. اونها هم دو زیردسته میشن. یه دسته میشه کسایی که احتمالا یه روزی با این پست لینکدین برخورد میکنن میگن: عجب حکمتی! بریم دهن آقا امین دزواری (نویسندهی پست لینکدین که نمیدونم فامیلیش رو چطور باید بنویسم) رو ببوسیم که این مرد به ما درس زندگی داد. عجب حکیمی و یهو با یک پست لینکدین!! اینها با غورباقهت رو فرو بده زندگیشون صفحهبهصفحه متحول میشه.
زیر دستهی دوم اونهایی هستند که هم از این مشکل بیخبرند و هم این که از این وضع راضیند. شاد و رها و راضی و چقدر هم عالی.
البته یک دستهی دیگه هم هستند که درسته با اونها توی یک تیم جا نمیگیرند ولی مهمند واسه من. کسایی که هیچوقت به تو نمیگفتن چرا حرف میزنی. سرشون به کار خودشون و ارزشهای خودشون گرم بود و اون رو پیش خودشون نگه میداشتند. کسایی که خودشون نیازی به فعالیت جدی نداشتند ولی زاویهای با این ماجرا نداشتند. اگر لازم میشد حرف میزدن و وقتی حرف میزدن به قول دکتر فازی نبود. یا حداقل شاید جامع نبودند ولی درست بودند. اونها بعدا هم همین سیاست رو پیش گرفتن و هرکسی که اینطوری بود رو میشناسم الان اندازهی خودش و شرایطش به جای خوبی رسیده. این آدمها... اینها هموناییند که من آرزو میکردم که اینطوری بودم. ولی خب میان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمین تا آسمان است.
این ها رو گفتم چون گاهی به اون روزا فکر میکنم و یا یهو با جرقهای میرم به گذشته به این میرسم که خیلی نیازی نیست شلوارمون رو مقابل هیکل عظیم اعتماد به نفس هر کس و ناکسی خیس کنیم. خیلی چیزها نسخهی عمومی ندارن. فرمایشات حضرات ژلوفن نیستند که از نوک انگشتتون تا فرق سرتون درد گرفت بخورید و خوب بشید. باید نسخهی عقلانی خودتون رو خودتون بپیچید. راهی نداره.
I'd love to hear from you! Send me your feedback or comments via email.
reply by email