یک خاطره از کودکی و موسیقی
این که با یک خواننده بزرگ شده باشی واقعا اتفاق جالبیه. ماجرای من و محسن چاووشی هم همینه. بذارید تا یک کم سر حالم یک کم خاطره بگم :)
فکر میکنم ۶-۷ سالم بود که یکی از فامیلامون که اون سالها سن و سالی هم نداشت یک تیکه از یک آهنگ محسن چاووشی رو همهجا میخوند: «کفتر چاهی من.... تنگ بیماهی من.... ای قبای بسته بر جنگجوی بیسپر» و این تا سال توی ذهنم حک شد و من هم تا سالها نمیفهمیدم یعنی چی. مخصوصا کلمهی «قبا». اصلااین قسمتش رو همیشه فراموش میکردم! تصویری که از این تیکه تو ذهنم ساخته بودم واسم عجیب بود و همزمان فکر کردن بهش واسم جالب. چطور کفتر و چاه باهم ارتباط داشتن؟ یعنی کفتر نفتی میشه از تو چاه بیرون میاد؟! چی میشه که کفتر چاهی میشه؟! این کوهی از سوالات موند و موند تا دوم ابتدایی رفتم مدرسهی جدید و رانندهی سرویس ما یک بابای سیستم باز بود که یه پیکان سفید داشت. «اقای حسینزاده». حالا که حرفش شد یک کم اجازه بدین این کارکتر رو معرفی کنم.
یه سیستم (باند و ضبط) pioneer داشت با یه ریموت کنترل برای ضبط با دکمههای لاستیکی مشکی و بدنهی نقرهای که تو دستهای یوقورش خیلی کوچیک به نظر میرسید و واسم جالب بود که چطوری این دستهای بیلزده و گنده، و اون پیکان لگن، این ضبط و باندای خفن رو داره. میدونستم پایونیر چیز خوبیه چون عموم هم که اون موقع تازه سیستم بسته بود و همهچیزش پایونیر بود و هی ازش تعریف میکرد D: چاق بود با سر و صورت آشفته و لباسای نهچندان مرتب. انگار تمیزی و اون هیچوقت باهم سوار ماشین نمیشدن حتی وقتی لونگشو از کنار در درمیاورد و میکشید رو داشبورد که مثلا تمیزش کنه. بعدا فهمیدم که حتی زن هم داشت چون چندباری خانومش مارو برد. اون هم ولی دستکمی از شوهرش نداشت. یک دستکش آبی کاموایی داشت که نخنما شده بود. از اون دستکشهایی که انگشتها از توشون بیرون میزنن. سر و شکل لباساش مثل خانومهایی که میشناختم نبود...
گفتم. دستهای گندهای داشت ولی ناخونهاش کوتاه بودن بجز ناخون انگشت کوچیکش. خیلی برام سوال بود که چرا فقط این ناخونش بلنده؟ همیشه میدیدم انگشتشو میکنه توی گوشش یه چندباری تند تند میخارونه و بیرون پنجره تکون میده ولی فکر میکردم که این ناخون لابد کاربرد دیگهای بجز تمیز کردن و خاروندن گوش داره ولی وقتی رفتم از مادرم این سوال رو پرسیدم و اون هم درجا همین جواب رو داد مطمئن شدم که هرکی ناخون انگشت کوچیکش بلنده خیلی آدم تمیزی نمیتونه باشه. خودمم خیلی دلم میخواست ناخون انگشت کوچیکم رو بلند کنم که ببینم چه حسی داره ولی هیچ وقت نشد و هر تلاشی هرچند مذبوحانه برای بلند کردن ناخون انگشت کوچیکهم با تشر مادر همراه میشد و بیخیال شدنم از بلند کردنش. از حسینزاده دور نشیم!
با تمام اینها حسینزاده اما، خیلی حواسش به سیستمش بود. صدا رو هیچوقت نمیذاشت تا ته زیاد کنیم هرچند که ماشینش هیچوقت تمیز نبود. همون ریموتی که دستش بود هم حتی تمیز نبود ولی همیشه یه جای مخصوص میذاشتش. هیچوقت بهش اعتماد نداشتم. نه که بچهباز باشه بندهی خدا :)) ولی کلا عجیب بود. یه رفیقی داشت که آپاراتی داشت. سر راه همیشه از جلوی مغازهش رد میشیدیم این شیشه رو دم مغازه با اون دستگیرهی شیشهبالابر پیکان میداد پایین، سرو میداد بیرون داد میزد: «سنننننننننجدددددد» بعد بلند هار هار میخندید. من با خودم میگفتم خدایا این مرده چرا اینطوری شِفت (در مازندرانی به معنای دیوانه است) بازی در میاره. تا که یه روز ازش پرسیدم: آقای حسینزاده، چرا اینطور میکنی؟ بهم توضیح داد که رفیقشه و از سنجد متنفره. اینجا فهمیدم که مهم نیست شما چقدر بزرگ شده باشی، شما میتونی اینقدر بزرگ باشی که حتی راننده سرویس بچهها بشی ولی تو خیابون اینطوری به رفیقت کرم بریزی. راستش خیلی خوشم اومد از این کار.
حسینزاده دو تا اخلاق خوب داشت. یک این که تمام فیلمهای ترسناکی که با زنش میدید رو واسمون (یه سری بچهی ۸ تا ۱۰ ساله) تعریف میکرد و من هم همیشه مشتاق بودم که فردا بشه و حسینزاده بازم واسم ادامهی فیلم ترسناک هفته رو تعریف کنه. مثلا توی ۴ سال ابتدایی من شیشگانهی اَرّه رو بدون این که حتی یک دقیقه ازش رو ببینم با باجزئیات کامل میدونستم. اخلاق خوب دومش آهنگ باز بودنش بود که این دقیقا نقطهی تلاقی خاطرهی حسینزاده و محسن چاوشی و منه.
من همیشه فکر میکردم که من آهنگباز بودنم رو مدیون عموم و پدرمم که هر دو ساز میزدن و همیشه تیو خونهی ما یه چیزی داشت پخش میشد ولی الان که فکر میکنم ماجرا قدیمی تر از این حرفاست. تمام مسیر برگشت به خونه عشقم این بود حسینزاده اون روز سر حال باشه و واسمون آهنگ بذاره و صداش رو بلند کنه. آخه بعضی روزها که تو دفترش یه چیزایی یادداشت میکرد خیلی بعدش سر حال نبود و صدای آهنگ رو بلند نمیکرد.
از سال سوم دیگه من بچه بزرگهی سرویس بودم و ریموت رو میتونستم بگیرم و آهنگها رو خودم بالا پایین کنم. یکی از خوانندههای مورد علاقهش محسن چاووشی بود. همیشه رو اون رونهای بزرگش با دستش ضرب آهنگها رو میگرفت و منم ازش یاد گرفته بودم و تکرار میکردم. خیلی خوش میگذشت. لای آهنگها میگشتم «عروس من» چاووشی رو پیدا میکردم و صدا رو زیاد میکردم. از اولین آهنگهای چاووشی بود که خیلی گوش دادم. با اون باندها و اون کیفیت پلیر، واقعا هم همچین آهنگ باس بوستری میچسبید: «ببخش عروس قصه... دلم جوونی کرده. با تو اگه یه لحظه نا مهربونی کرده... چه سرنوشت خوبی... وقتی خود خدا هم، برای خوشبختیمون پادرمیونی کرده عه عههههههههه ه ه ه ه ». همون سالها بود که فیلم سنتوری هم با کلی سر و صدا پخش شده بود. نمیدونم چی شد که ما سیدیش رو خونه داشتیم. نشستم دیدم و اونجا بیشتر عاشق چاووشی شدم. یه پسر با استعداد عاشق که معتاد شد و همهچیزشو باخت. حتی عشقش رو. اون آلبوم چندتا ترک شاخص داشت: سنگ صبور، تنها بودن و خیانت. و این چاووشی برای من اون سال ها همین آهنگها بود و بس.
و یکی دو سال بعد هم دستم ADSL رسید و عصر دانلود و آرشیو آغاز شد.... اینها رو گفتم چون داشتم دوباره چاووشی گوش میدادم و نمیدونم چرا دیگه ترکهای چاووشی با حسین صفا توی هیچ پلتفرم استریم اهنگی وجود نداره و دوباره برگشتم به اون آرشیو قدیمی. حدود ۵۰۰ گیگ آهنگ که سالهای راهنمایی و اولای دبیرستان قطرهچکونی و با اینترنت داغون دانلود کردم و هنوز با خودم دارمشون.
تو تمام این سالها، همیشه میدونستم و میدونم که چاووشی صدای اگزوز میده ولی تو روزهای دبیرستان که «قطار» و «کافههای شلوغ» گوش میدادیم تا سالهای دانشگاه که «پاروی بیقایق» و «عمو زنجیرباف» و تا امروز که چاووشی بیصفا رو میشنوم، همیشه چاووشی بوده و هست. حس عجیبیه که با هر آهنگ میتونی پرت بشی تو عمق یک خاطره. از خاطرهی رانندهی سرویس تا خاطرهی تنها قدم زدن تو بیابونهای شاهرود.
چقدر طولانی شد! 😂 همهش تقصر حسینزادهست....

I'd love to hear from you! Send me your feedback or comments via email.
reply by email