فراموشی
رفتهرفته تمام آنچه که آمدند، میروند و فراموش میشوند.
علاقهمندیهایی که روزی بیوقفه در من میجوشیدند، یکییکی خشک شدند. هیچ شوقی از گذشته برایم نمانده و هرکدام خیلی زود یا کمی دیرتر به همان عدمی بازگشتند که از آن شکل گرفته بودند. آنچنان همهچیز در من خشکیده که انگار هیچوقت وجود نداشتهاند و تنها ردی محو در خاطرم باقی مانده است. خاطراتی رعبآور و هراسانگیز. آنچه در ذهن دارم، چنان با حقیقتِ اکنون، یعنی آنچه که باید در من شوقی برانگیزد، بیگانه و نامأنوس است که گاهی خیال میکنم اینها هیچوقت وجود نداشتهاند و زادهی قویترین اوهاماند.
شاید باید لیستی از هرآنچه که دوست داشتم و هنوز در خاطرم مانده، بنویسم. از آنچه که دارد بر سرم میآید.
نوشتن این روزها برایم از سختترین کارها شده. از حرف سوم که عبور میکنم، دیگر یادم نیست چه نوشتهام. کلمات خودشان جاری میشوند و این ناخودآگاه من است که مینویسد. برای همین، خیلی اوقات فعل پایان جمله با ضمیر نمیخواند یا جملات آنقدر پیچیده میشوند که به قول یکی، با اینکه فارسی مینویسم، برای خواننده قابل فهم نیستند. انگار همانطور که افکارم در ذهنم پیچیده و درهم است، واژهها هم در نوشتههایم به همان شکل ظاهر میشوند؛ مثل درک حرفها و حالات آدمی که تا بالای ابرو مست از الکل باشد. کلمات ادا میشوند، اما چینش آنها معنایی ندارد. نمیدانم این مشکل از کجاست، اما هرچه هست، دارد شدت میگیرد. من این را خوب میفهمم، هرچند که اطرافیانم سعی میکنند آن را انکار کنند یا با سادهانگاری از کنار آن عبور کنند؛ خواه با سکوت، خواه با مثالهایی از خودشان که چنیناند و چنان. اما من میدانم که اینطور نیستند.
قرار شد از علاقهمندیهایی که هنوز یادشان در خاطرم مانده، بنویسم. همین چند ماه پیش، جانانه دلم میخواست یک دوربین عکاسی بخرم. چند سالی بود که به عکاسی آماتوری علاقهمند شده بودم و فکر میکردم نیمچه استعدادی دارم. البته نه سوادش را داشتم و نه تکنیک، اما گمان میکردم چشمهای تیز و نگاه متفاوتی دارم. این علاقه در من رشد کرد تا جایی که تصمیم گرفتم کتاب معروف Understanding Exposure را تهیه کنم. با هزار مکافات، کتاب را خریدم. اینجا پیدا کردن کتابهای غیرایتالیایی خیلی سخت است و باید آنلاین سفارش میدادم. اما قیمت کتاب سرسامآور بود و برای منِ دانشجو، چنین هزینهای کمرشکن. خواستم دنبال نسخهی دستدوم بگردم اما فایده نداشت و در نهایت، آنلاین سفارش دادم.
بعد افتادم به صرافت خریدن دوربین، اما خوب میدانستم که برای علاقهای که خیلی زود قرار است خاموش شود، هزینهی آنچنانی کردن آن هم در این وضعیت، از عقلانیت صدها سال نوری فاصله دارد. تردید کردم و دوباره به دوربین موبایلم برگشتم. در این بین، دوستی عکاس پیدا کردم و خواستم به من عکاسی یاد بدهد. آدم جالبی هم بود، اما نمیدانم چطور شد که بعد از مدتی، حتی علاقهای به عکاسی با موبایل هم نداشتم. امروز که در پاریس نشستهام و این متن را مینویسم، تقریباً هیچ شوقی برای ثبت خیابانهای بینظیر و ساختمانهای چشمنوازش ندارم. انگار آن علاقه فقط خیالی دور بود و بس.
شرح تمام علاقهمندیهایی که بودند و دیگر خبری از آنها نیست، مفصل است. میتوانم فهرستی از آنها اینجا بیاورم:
- علاقهی شدیدی که در کودکی، بین ۸ تا ۱۲ سال به ساخت وسایل داشتم؛ از ساخت تلسکوپ گرفته تا سرهم کردن کیتهای الکترونیک و در نهایت علاقه به دنیای روباتیک.
- زیر و رو کردن کامپیوتر بین ۱۲ تا ۱۶ سالگی. آن سالها در انجمنهای نرمافزاری فارسی و بعدها که زبانم بهتر شد، انگلیسی فعال بودم. آن زمان ویندوز رجیستری برایم اسرارآمیز بود و فکر میکردم دنیاهایی در آن نهفته است که باید کشفشان کنم. بعدها به تحلیل بدافزار علاقهمند شدم. یادم هست که ۱۴-۱۵ ساله بودم و اولین بار کتاب Practical Malware Analysis را دانلود کردم، اما برای فهمیدنش نه آنقدر زبان بلد بودم و نه دانش پایهاش را داشتم.
- در امتداد تحلیل بدافزار، علاقهام به کرک کردن نرمافزارها و مهندسی معکوس شکل گرفت، اما خیلی زود متوقف شدم. چون اینجا پا گذاشتن، مثل شنا کردن با ویلچر بود و منبعی مفید، بجز دیدن فیلمهای آموزش ساخت کرک برای فلان نرمافزار پیدا نکردم.
شمار مثالها از هزار خارج است. گفتنشان هم بیخود است. انگار که بخواهم برای شما نمایشی از افتخار و شکوه و جلالی از گذشته تعریف کنم که دلتان آب شود. که دلم خوش شوم. پس از این مثالها بهتر که بگذریم... به هر حال تمام این علاقهمندیها که بیآنکه کسی هدایتم کند، یا منبع الهامی داشته باشم، خودجوش در من شکل گرفتند، و خودشان هم بیآنکه کسی کاری کند دود شدند و به هوا رفتند. گاهی که صفحهی لینکدین آدمهایی که سری در سرها دارند را میبینم، به وضوح میبینم که آنچه امروز هستند، ساختمانی است که پیاش در همان سالها محکم گذاشته شده. اما من؟ همهی آنچه که بودم، بیثمر رها شد و حالا به نقطهای رسیدهام که نمیتوانم کاری بکنم. واقعیت همین است. از جایی به بعد، دیگر فرصتی برای جبران نیست و من در این نقطه وایستادهام. نقطهای که پیش رویم گذشتهایست روشن و در پس سرم، آیندهای غرق در مه چنان که کمی پیشتر از قدمهایم را نمیتوانم ببینم. چطور میتوانم به ۱۲-۱۵ سال پیش برگردم؟ و گیرم که توانستم و برگشتم، باز هم همان آش و همان کاسه است. باز همهی آنها بینتیجه و بیخود رها خواهند شد.
روزبهروز، تواناییهایم رو به افولاند. دیگر آن تیزی ذهنی که سالها همراه داشتم را ندارم. دایرهی واژگانی که سالها در خاطرم بود، دارد از بین میرود. اسامی و کلمات به سختی به یادم میآیند و برای به یاد آوردنشان باید مدتها مکث کنم. انگار مغزم تصمیم گرفته تمام آن اطلاعات را به دورترین لایههایش ببرد؛ اگر که واقعاً حذفشان نکرده باشد.
نمیدانم این ماجرا به کجا ختم میشود، اما این سیر نزولی را به چشم میبینم. در کنار تمام حسرتها، از این وحشت دارم که روزی هرچه که هستم را از دست بدهم و تمام از بین بروم. تصویر من از خودم چیزی نیست جز خاطراتم. روزی که تمام خاطراتم فراموش شوند و یا من، آنچه که از خودم در خاطرم دارم، هیچ شباهتی به آنچه که هستم نداشته باشد… از آمدن آن روز وحشت دارم
I'd love to hear from you! Send me your feedback or comments via email.
reply by email