دانشگاه و هرچی که هست

یکی از دوستان توی کانالش مطلبی رو در ستایش دانشگاه نوشته با بن‌مایه‌ی نزدن توی ذوق بقیه و این برای نویسنده دغدغه‌س و برای همین برای من جالبه. موافق یا مخالف، خوندنیست. من صبح که این رو خوندم فکر کردم نتیجه‌ی کنکور رو اعلام کردن که الان دیدم که ۲۲‌ی مهره! دیگه دانشجویان عزیز دارن همو توی اینستا فالو میکنن و مزه‌های دهنشونو انتقال میدن و ما مثل همیشه دیر رسیدیم... میخواستم یه نقل تجربه بکنم از دانشگاه. تجربه‌ای که مثل همیشه صرفا شخصی نیست که تجمیعیه از تجارب و داستان‌هایی که دیدم و بی‌واسطه شنیدم که هرسال اگر لازم شد بهش ارجاع کنم.

بچه خونگی‌هایی که نه حضوری فیزیکی تو اجتماع دارند و نه چشم‌های با بصیرتی و نه حتی گوش استماع، عاجزند از این که پدیده‌های رو درک، تحلیل و هضم کنند و بعد از این که روزی بالاجبار از اتاق ۳ در ۴‌شون بیرون میزنند، اگر مترود نباشد، به شکل اساسی‌ای متضرر خواهند بود و از تعامل با بقیه‌ی عاجز. زندگی که به خودی خود چندان خوش‌آیند نیست، حالا این ناخوش‌آیندی‌ برای اون‌ها دوچندان میشه.

من دانشگاه رو هم همینطور میبینم. مقطعی از زندگی که شما میتونید خشاب‌هاتون رو برای reloadهای بعدی پر کنید. برای این که گان‌های جدیدی برای خودتون پیدا کنید. checkpointای اساسی که بار ها و بار‌های قراره به اون برگردین چون باس‌فایت‌های خیلی زیادی جلو تر قراره سر راه‌تون سبز بشند. شما ممکنه توی سمپاد درس نخونده باشید، یا دانش‌اموز یک مدرسه‌ی دولتی بودین که مادیان پیش معلم حساب دیفرانسیلتون ارسطو بود یا... یا اصلا از دل یک زندگی پر از آشوب و گیر و گور سر برآوردین، و یا اصلا هرچی! به هر حال حالا شما اینجا واستید و دانشگاه جلوی روی شما قرار داره و من فکر میکنم باید این فرصت رو اساسی غنیمت شمرد.

میخوام از قسمت تلخ و سخت ماجرا شروع کنم و اون هم اینه که فرق میکنه شما کجا دانشجویید. خیلی هم فرق میکنه! ولی خبر خوب اینه که این همه‌ی ماجرا نیست! چرا فرق میکنه؟ چون شاید نه همه‌ی ما، که اکثریت ما در اجتماع هست که رشد میکنیم و قد میکشیم. اگر این رشد و نمو در بطن دانشکده/دانشگاه باشه که رخوت و بی‌انگیزگی رنگ غالب باشه، یا حتی این ماجرا در اِشِل ورودی داشته باشید، شما قراره روزگار سختی رو تجربه کنید. آدم‌ها بدون این که خودشون بخوان زنجیر میزنن به دست و پای شما و پیش رفتن رو برای شما سخت میکنن. این که شما جایی درس بخونید که آدم‌هایی که زودتر از شما اومدن حالا سری توی سر‌ها در آوردن و واسه خودشون کسی شدن، برای شما راهنمای خیلی خوبی خواهند بود که شما کمتر خطا کنید. که شما کمتر به خطا برید. شما قراره معبری رو ازش عبور کنید که پلاک‌های تخریب‌چی‌هاش سال‌هاست اونجا جا خشک کردن. در سناریوی دیگه، اگر توی یک دانشگاه دست چندم که نه دانشجو‌هاش برای خودشون نقشی قائل‌ند و نه اساتیدش دانشجو‌ها رو داخل آدمیزاد حساب میکنن (همه از این وضعیت خوشحال و راضی) تحصیل رو بخوایید شروع کنید، شما اگر دغدغه‌مند باشید روزگار چندان خوش‌ایندی نخواهید داشت. اذیت میشید. اما درست اینجاست که به این میرسیم که چرا این همه‌ی ماجرا نیست! حالا وقتشه که شما نقش خودتون رو بازی کنید!

خوش‌بختانه یا شوربختانه، شما توی فلان دانشگاه توی بهمان ده‌کوره هم اگر قبول شده باشید، شانس خوبی وجود داره که یک (یا چند) همکلاسی یا یک سال‌بالایی دارید که از صد فرسخی مشخصه که مسیرش از بقیه‌ جداست. آدم حسابیه و میتونه حسابی بدردتون بخوره. حالا شما هرچقدر خوش شانس باشید، تعداد این آدم‌ها توی دانشکده‌ی شما بیشتره. این فرصت خوبیه که آدم نباید ساده از دستش بده. البته این به این معنی نیست که برید هی کنارش موس موس کنید که بشه عاقبت از خامی خود سوخته رهروی کبک نیاموخته... نه! این فرصتیه برای شما که اگر کاری کردین، اگر خودی نشون دادین، کسی هست که شما رو ببینه و این دیده شدن مهمه. به زعم من حتی حیاتیه! از طرف دیگه، کم رغیب بودن (نه بی رقیب بودن) این فرصت رو پیش میاره که خیلی راحت تر دیده بشید. واقعا چی از این بهتر!! دیده شدن فرصت‌آوری داره و خب زندگی شاید واقعا چیزی نیست جز در تکاپوی کسب و دائم از دست دادن فرصت‌ها.

در همین راستا، دانشگاه برای شما کار اساسی دیگه‌ای هم که میکنه شبکه سازیه و شبکه داشتن مهمه! من این رو هرجا که نشستم و فرصتی داشتم که حرف بزنم گفتم و باز هم میگم که ملت! آشنا داشتن همیشه، همه‌جا و همه‌وقت مهمه! آشناست که شما رو مستقیم یا غیرمستقیم جلو میندازه و الا شما هم یکی از میلیون‌ها نوبادی... کسی شما رو نمیبینه که بخوایید اصلا فرصت کنید که خودتون رو نشون بدین. مجبورید که به قول ساول یکیو بشناسید که اون یکیو بشناسه که میتونه کارتونو راه بندازه. که بتونه شما رو ریفر کنه. که به سبب ارتباط نزدیکش به شما ظرفیت‌های شما رو بشناسه و بهتون اعتماد کنه. و الا شما واسه یه پوزیشن اپلای میکنید که توی پست لینکدین نوشته توی دو روز قبل فقط +۱۰۰ نفر واسش اپلای کردن... واقعا اینجا اگر شانس خیلی باهتون یار نباشه حال و روزتون میشه همون حکایت «چو تیره شود مرد را روزگار همه آن کند کش نیاید به کار»... دنشگاه به شما این فرصت رو میده که توی اون جمع از نوبادی بودن در بیایید. این شما رو مرحله‌های بعد نجات میده. تضمین میکنم :)

راجع‌به سواد و علاقه‌مندی و باقی این مسائل فکر میکنم قبلا توی آگورا نوشتم نظرم رو، نگار هم توی مطلبش راجع‌بهش حرف زده که اونجا میتونید بخونید. با این که قصه دارم واسه تعریف کردن ولی فکر میکنم همین‌قدر کافی باشه :)

پی‌نوشت: کانالی که بهش ارجاع دادم پرایوته. میتونید اینجا جوین ریکوئست بدین.

💬 Got any thoughts on this post?

I'd love to hear from you! Send me your feedback or comments via email.

reply by email