سفرنامه به جنوب

سفرنامه به جنوب

برای یه سری از کارا باید می‌رفتم شرکت که اصلاً نزدیک نیست. در واقع اصلاً میلان نیست. بار و بندیل رو ریختم تو کوله‌ی CAT قدیمی که از ساری تا خاکی‌های شاهرود، از شمال تا جنوب، از شرق به غرب ایران تا جاهای مختلف اروپا همراهم بود. البته دیگه کم کم هم داره زوراش هم در میره. دم اومدن مجبور شدیم یکی از درزاشو بدوزیم که آبی چیزی نره توش زار و زندگی ما خیس بشه. با این وضع هم هنوز دلم نمیاد برم یکی دیگه بگیرم. این کوله با من بزرگ شده. با من گشاد شده. سخته دل کندن و پیدا کردن جنسی به این خرکاری. خلاصه، زندگی رو انداختم رو کولم رفتم سمت فرودگاه و مثل همیشه آسمون میلان پاره شد و مشغول باریدن.

پرواز یک ساعت و نیم به Brindisi، وقتی چشمام رو بستم و باز کردم دیدم خلبان میگه تا چند دقیقه‌ی دیگه در بریندیزی فرود میاییم. مثل تمام وقت‌هایی که هر وسیله‌ی نقلیه رو سوار می‌شم، به اشاره‌ای تمامش رو خوابیدم. از گاری تا هوایپیما. برای هر مدت. توفیری نداره. مثل کپسول‌های خواب تو اینتلستلار که توش برای سال‌ها می‌تونستند بخوابند و متوجه گذر زمان نشدن، من بیولوژیکی می‌تونم اراده کنم و کل مسیر رو بخوابم و از زمان راحت بشم. این از اون نعمت‌هایی که شما می‌تونید برید بهش حسودی کنید.

از فرودگاه که در اومدم هوا ابری و تاریک بود و طوفانی. خبری از اتوبوس نبود و نمی‌دونستم هم چطور باید از اونجا اتوبوس بگیرم که برم San Vito. شاید براتون سوال باشه که چرا San Vito؟ جواب اینه که شرکت اونجاست. یه شهری نزدیک بریندیزی که همونقدر که اسفراین شهره این هم شهره.

همونطور که هیچ‌چیز این ماجرا به هیچ‌چیزش نمی‌خورد، این شرکت هم به اونجا نمی‌خورد. کلی آدم دارن توش کار می‌کننن، کلی هم یوزر داره و نصف دولوپرهاش شمال زندگی می‌کنن و این نصفه همه‌شون ایرانین و منم یکی‌شون.

از اونجایی که اتوبوس معلوم نبود کی میاد و باید زودتر می‌رسیدم، از ناچاری و درمانده‌گی پول بی‌زبون زحمت کشیده رو ریختم تو خلا تاکسی دربست که منو برسونه سن ویتو. ۲۰ دقیقه مسیری که انگار با خط‌کش بین این دوتا جاده کشیدن رو بی‌انصاف اینقدر بالا گفته بود اول که وقتی آخرش هم تخفیف داد هم باز هم زیاد بود. خیلی درد داشت، حتی حالا که دارم برمی‌گردم شهرمون هم دردم میاد. خدا ازشون نگذره.

یک‌شنبه شب، یعنی ۲۰ دقیقه‌ی بعد رسیدم و سر سگ میزدی نمیومد تو خیابان. خلوت. ساکت. نیمه روشن و نم‌ناک. از درد پول تاکسی، می‌خواستم برم از فروشگاه خرید کنم که خودم شام و ناهار رو درست کنم این دو سه روز، ولی بجز فروشگاهی که ۲۵ دقیقه‌ای پیاده‌روی داشت تا خونه که برسم بهش جایی باز نبود. خارج شهر بود. بله. دقیقا. شما با یه ربع پیاده‌روی می‌تونستید از منطقه‌ی شهری خارج بشید. رسیدم و چه فروشگاهی. یک سیلوی بزرگ که حتی یه جنسش هم برندش آشنا نبود. یه مشت جنس رندوم و برای منی که خیلی محافظه‌کارم تو خرید این یه کابوس بود. نیم ساعتی چرخیدم و تهش یه شیر و کیک گرفتم و برگشتم (و البته کیوی و سیب). شیر و کیک هیچ‌وقت کسیو نا‌امید نکرده.

شام ما شد شیر و کیک و بعد ترش کیوی. و چه ترکیبی. کاری که شیاف بیزاکودیل از انجامش عاجزه رو شیر و کیوی اونو به اشاره‌ای انجام می‌ده. اینو از من به یادگار داشته باشید. به وقتش به کارتون میاد.

دفتر شرکت نزدیک همون فروشگاه بود. یک کم عقب‌تر. صبح فردا، مثل یک کارمند خوب زودتر از همه کارت زدم و بعدش دونه دونه به هرکی که می‌اومد معرفی می‌شدم و فرصتی بود دانش عمیق و بسیطی که از ایتالیایی تو این دو سال و نیم کسب کرده‌م رو به رخ بکشم: buongiorno! Good to see you. روز اول خوب منو تحویل گرفتن و بد نبود. به منم ولکام پک دادن ولی متأسفانه مثل همیشه وقتی چیزایی رو که میخوام به‌دست میارم که دیگه ذوقی واسش ندارم. اینطوری بودم که الان من این لپ‌تاپ این دفتر دستکش چطوری با خودم خرکش کنم ببرم شهرمون.

روز اول گذشت و شد موقع خرید. اون فروشگاه خوبه باز شد ولی گره خرید کردن من هنوز کورکور بود. قرار بود که یک روز دیگه اونجا باشم و نمی‌دونستم چی بگیرم که هم خرج الکی نشه هم حیف و میل نشه. هم این که حال نداشتم آشپزی کنم. ۸ تازه می‌رسیدم خونه با کلی کار مونده، کی حال داشت غذا درست کنه. خلاصه تو این گیر و دار ۴۰ دقیقه‌ای رو بین قفسه‌ی پاستا و غذاهای آماده در رفت و آمد بود. هی پاستا رو می‌ذاشتم اونو می‌گرفتم و برعکس. چه فلاکتی واقعا. آخرش هم یه سری آت و آشغال آماده گرفتم و خودمو راحت کردم.

روز دوم شد و باز ماجرا از سر ولی دیگه بهم عادت کرده بودن و خبری از تحویل گرفتن نبود. همه زدن به  زبون اصلی و این اوضاع رو وخیم‌تر می‌کرد. کار حضوری بودن این که با کسی اون وسطا دو کلام حرف بزنی و شوخی کنی واقعا سردرده. هرکی یه روزی برگشت بهتون گفت برید اروپا (هرجا) با انگلیسی کارتون راه می‌افته، از طرف من با چهار انگشت بزنید تو دهنش دندوناشو تف کنه. اون احتمالا هیچ‌وقت نمی‌فهمه چرا خورده چون اگه می‌فهمید اصلاً از این پیشنهادا نمی‌داد.

روز کاری داشت تموم می‌شد که HR اومد بالا سرم و گفت علی باید واسه گرفتن گواهی پزشکی بری Brindisi. کاش می‌شد با باز و بسته کردن چشمانم طی‌العرض هم بکنم ولی هنوز زورم به این کارا نمی‌رسه. اصلاً دوست نداشتم اون کابوس دو روز پیش دوباره تکرار می‌شد. دربست، تاکسی، پول پول پول… تو این فکر و خیالا بودم که یهو برگشت گفت فلانی تو رو تا اونجا با ماشینش می‌بره. خودش بچه‌ی بریندیزیه. اینو که گفت نصف باد مصیبت خوابید. خوش‌حال شدم واقعا. قبل رفتن، رفتم با CTO خداحافظی و عرض ارادت‌های معمول و بعدش راهی Brindisi شدیم. دوستمون تو تمام راه زنگ زد با Amore تمام مسیر رو به حرف زدن. صدای آموره رو اسپیکر پخش می‌شد. واسه همین بهش خاطر جمعی هم دادم که هرچی می‌خواین بگید راحت باشید. من بجز catzo و سلام و علیک خیلی چیزی حالیم نیست. پسر که به دختره [به شوخی] گفت حالا می‌تونیم dirty talk کنیم، دختره بنده خدا خجالت کشید. فکر کنم بهش گفت واای جواد این چه حرفیه زشته. البته می‌خواستن هم نمی‌تونستند فکر کنم. دختره داشت وسط جمع حرف می‌زد. کاش ایتالیایی بلد بودم. تحمل ۲۰ دقیقه‌ ممتد فضولی و نگرانی‌های خودم از چطور برگشتن واقعا سخت بود.

گرفتاری وقتی که کارم تو مطب دکتر تموم شد، تازه شروع شد. باید می‌فهمیدم چطوری بدون درد و خون‌ریزی برگردم دهات. از گوگل مپ و اپای دیگه که چیزی در نیومد. از بچه‌های دیگه که قبلاً این راهو رفتن، آدرس ایستگاه اتوبوسی که می‌رفت به سن ویتو رو پرسیدم و از مطب دکتر تا اونجا پیاده رفتم. تجربه‌ی خوبی بود. باز هم همون نم بارون و خیابان‌های خیس ولی شهری زنده و خوشگل.

رسیدم به ایستگاه. البته ایستگاه که، یه تابلو بود که روش با eink زمان اتوبوس‌ها و مقصدشون رو نوشته بودن. همه‌ش نگران بودم که نکنه این نباشه. نکنه اشتباه باشه. از هر اتوبوس که رد شد پرسیدم آقا سن ویتو؟ و سر تکون می‌دادن که نه. یه میوه‌فروشی همون کنار بود که صاحب‌مغازه دو کلمه انگلیسی بلد بود. گفتم باس سن‌ویتو، گفت آره همینه. صبر کن میاد. یکی از راننده اتوبوس‌ها که ازشون می‌پرسیدم بهم گفت که اتوبوس‌های خارج شهری از اون بزرگایه. چند دقیقه بعدش هم که تو تابلو S. Vito-S.Michele رو دیدم که نوشته بود ساعت ۸ و نیم میاد، خیالم راحت شد و آروم گرفتم. البته دروغ گفت. ۲۰ دقیقه‌ای دیرتر اومد. ولی بالاخره بعد از ۲ ساعت سرپا واستادن، خبر شیرینی بود. البته که گرفتاری یکی دو تا نبود. من هنوز نمی‌دونستم می‌تونم بدون بلیط سوار بشم یا نه و این بلیطی که گرفتم درسته یا نه. از اون طرف هم این آیفون زپرتی ما همه‌ش رو به قبله‌س. روزی ۱۰ بار باید پیرمرد رو شارژ کنم که نمی‌ره. و هی نگران که نکنه این وسط این ناکجا آباد خاموش بشه. بدون گوشی فرقی با کسی که نمی‌بینه نداشتم.

اتوبوس بالاخره اومد و ۹ و ۲۰ دقیقه بالاخره رسیدم اسفراین ایتالیا. رفتم یه جا شام بخورم. رستورانه هم به دهات نمی‌خورد. گارسون‌هاش همه‌شون انگلیسی بلد بودن. فضاش از این سگ‌دونی‌هایی که تو میلان می‌رفتیم بهتر بود. واقعا جای عجیبی بود. هیچی به هیچی نمی‌خورد، حقیقتاً. سیب‌زمینی با بیکن و به رسم همیشه، بیکن برگر رو سفارش دادم. با خودم گفتم امشب دیگه بعد این همه مصیبت فقط عشق و حال. من از عشق و حال کردن فقط لمبوندنو بلدم و تنها چیزی که سفارش میدم ۲۰ ساله که همینه. سیب‌زمینی رو آورد و من صبر کردم تا اصلی رو بیاره. گذشت و یک کم سیب‌زمینی خوردم و نیومد. باز خوردم و نیومد و تقریبا ۸۰ درصد رو خوردم که مادمازل تشریف آورد با برگر. دیدم که این که خودش باز کنارش سیب‌زمینی داره و باز هم مثل یک کودن فراموش کردم که الان تو هر دهاتی بری کنار همبرگر سیب‌زمینی می‌ذارن. گفتم اشکال نداره. برگر رو از وسط نصف کردم و دیدم زکی! این که گیاهیه! برگر علفی چه کوفتیه. مگه کوکوسبزیه؟!!!بله. سفارش رو اشتباه آورد و گفتم بهش که عوض کنه. تا این برد، منم حرصی شدم اون ۲۰ درصد سیب‌زمینی مونده رو خوردم و سیر شدم. تا که سیر شدم، برگر مارو آورد و من در دوراهی بین نخوردن و جهنم و ضرر، جهنم و ضرر رو انتخاب کردم و به زور برگر رو خوردم که حداقل این پولی که می‌دم رو خودم آتش بزنم.

با شکمی پر و دلی پر درد، ده ونیم بالاخره رسیدم خونه و باید کوله‌ام رو جمع می‌کردم. هه. می‌خواستم شب که رسیدم واسه امتحان بخونم. هه. با اون وضع نذار، افتادم روی تخت و در حالی که معده‌م از پری به دیافراگم‌م فشار می‌آورد، مشغول شدم به جمع کردن و فکر به چطوری رفتن.

نتیجه‌ی بررسی‌ها این شد که ۵ باید بیدار بشم. چون یکی از جدول زمانی‌ها می‌گفت که اتوبوس ساعت ۶ میره سمت بریندیزی. از کدوم ایستگاهش هم معلوم نبود. ولی خیلی هم جای نگرانی نداشت. کلاً یه خیابون اصلی داشت که همه‌ی اتوبوسای بین‌شهری باید از اون می‌گذشتن. اینقدر خسته بودم که حال نداشتم بیشتر بررسی کنم. ۱۲ بیهوش شدم و پنج و نیم چشارو وا کردم. تا جمع کنم هرچی تایم تیبل پیدا کرده بودم رو دادم به چت جی‌پی‌تی واسم بررسی کنه با این فیچر جدیده deep research و خلاصه فهمیدم که نه، بازم اتوبوس دیرتر هم هست.

۶ و ۵۰ زدم از خونه بیرون و دیدم که یه سری آدم یه جا واستادن. بهش می‌خورد ایستگاه اتوبوس باشه. منم با توکل به اصل، هرجا یه سری آدم اونجا جمع شدن حتماً اونجا خبریه، کنارشون واستادم و برد کردم. اتوبوس اومد. بلیط هم نداشتم و سوار شدم. مثل شب قبل. کسی بهم کار نداشت. نه که نخوام بلیط بگیرم. نمی‌دونستم از کجا باید بگیرم. صادقانه خیلی هم فرقی نمی‌کرد. ۱ یورو بود.

خلاصه بعد کلی فکر که کدوم ایستگاه باید پیاده بشم، رسیدیم بریندیزی و نزدیک همون ایستگاهی که شب قبل از اونجا اومدم، سن ویتو پیاده شدم. کاملا اتفاقی. خیلی خوب شد چون اونجا رو بلد بودم. می‌دونستم از اونجا اتوبوس زیاد میره فرودگاه. یه نیم ساعتی واستادم تا اتوبوس اومد و سوار شدم و الان هم جلو گیت نشستم دارم اینا رو تایپ می‌کنم. نشسته‌ام و منتظر گیت که باز بشه.

💬 Got any thoughts on this post?

I'd love to hear from you! Send me your feedback or comments via email.

reply by email