مینیمالیسم دیجیتال: تجربه‌ی خروج از اینستاگرام - آپدیت ماه پنجم

مینیمالیسم دیجیتال: تجربه‌ی خروج از اینستاگرام - آپدیت ماه پنجم

آپدیت ماه پنجم - آپدیت آخر

چند بار شده که دوستان از من پرسیدند: «کجایی فلانی خبری ازت نیست» و همین خبرگیری‌ها گاه و بی‌گاه و البته بی‌حوصله بودنم باعث شد بیام و این آپدیت رو بنویسم.

سوالی که برای من پیش میاد اینه: خبر داشتن از زندگی آدم‌ها جذاب تره یا احوالات اون‌ها؟

اینستاگرام بستر مطلوبیه برای این که از تغییرات زندگی بقیه باخبر بشیم. دوست پسر جدید گرفته؟ یا رفته فلان رستوران؟ الان رفته کدوم کشور؟! کات کرده؟! و صد جور ماجرای دیگه. اما یادمون نره که اینستاگرام پلتفرم ثبت و نمایش لحظه‌هاست. لحظاتی که حتی در بهترین حالات، با بطن روایت اصلی فرسخ‌ها فاصله داره. پس خبری که میده پاشو از محدوده‌ی سرگرمی فراتر نمی‌ذاره. بستری که خوراکی دائمی برای ذهن‌های معتاد به خبردار بودن تأمین می‌کنه و در عین‌حال، همون افراد رو تشویق و بعد گرفتار می‌کنه تا بقیه رو بیشتر در این باتلاق فرو ببرند با ثبت لحظاتی بیشتر از خودشون.

از من بارها تو این مدت پرسیدند که فلانی کجایی خبری ازت نیست؟ من هم یک جواب داشتم: کجا باشم؟ خونه‌ام دیگه. مثل همیشه! پس علت این بی‌خبری چیه؟ من قبلا با آدم‌ها چت می‌کردم؟ یا می‌شستم ساعت‌ها ویدیو کال می‌کردم؟ و حالا نمی‌کنم؟! نه. من با کسی «چت» نمی‌کنم. حرفی ندارم که بخوام بزنم. کاری باشه یا یهو موضوعی پیش بیاد که بخوام چت کنم و الا که خب: • فلانی بیا برای من از زندگیت بگو • وای امشب، سگ افسردگی روی من خوابیده و من از تنهایی فلان یا • برای من از کارای امروزت بگو و یا • این آهنگو گوش کردی؟! که اوپنینگ شیطونای توییتره وقتی که می‌خوان از سوراخ بات ناشناس، نقب بزنن تو پی‌وی یارو. نکته اینه: اگر حرفی برای گفتن باشه، زده خواهد شد. وقتی موضوع نباشه، باقی تلاش‌ها بلاهته.

قسمت دردناک ماجرا این جاست که دوستایی از من این سوال رو می‌پرسند که حتی این جا رو هم دارند. جایی که من بی‌واسطه، اون چه که برام دغدغه‌ست یا در ذهنم تبدیل به مسئله شده رو می‌نویسم. اصل خبر اینجاست و خب خیلی‌ها براشون اصلا مهم نیست. وقتی این‌ها رو نمی‌خونند حالا براشون چه اهمیتی داره من و فلانی امروز به کدوم کافه‌ی مورد علاقمون رفتیم و تو پارتی تا کجامون مست کردیم؟ خبرهایی که وقتی استوری‌ش رو می‌دیدی، یه فحش به من می‌دادی و می‌زدی استوری بعدی ولی خب تو ذهنت می‌موند که فلانی رو نگاه، وسط کثافت امتحانا رفته پارتی عشق‌وحال. این هم خبر دست اول که اتفاقا مفت هم نمی‌ارزه.

من فکر نمی‌کنم راه‌حلی برای این بی‌خبری وجود داشته باشه اگر که این بی‌خبری از کسی، برامون چندان مطرح نباشه. و این اهمیت ورزیدن هم انتخابی نیست از نظر من. ماحصل یک رابطه‌ی دو طرفه‌ست که از یک سری نقاط مشترک از جمله خاطرات و فاصله‌ی فیزیکی نشأت می‌گیره.

بگذریم از این منبر. من از این که بی‌خبرم نسبت به بقیه خوش‌حال نیستم، ناراحت هم نیستم. من تو جنگل زندگی نمی‌کنم و خبر‌های اساسی از آدم‌های اطراف بالاخره به گوش من می‌رسه و همون برای من کافیه. آدم‌هایی هم که به هر دلیلی، نزدیکی بیشتری داریم، بی‌واسطه‌تر از هم خبردار می‌شیم. بدون این که قصدی بابتش باشه. ولی همین که این فومو (ترس از جا موندن) کامل از بین رفته خوش‌حالم. چون در هر حال چه اینستا بود چه نه، حتماً دفعات زیادی جا موندم و حالا هم جا می‌مونم. ولی حالا حداقل از جا موندنم خبر دار نمی‌شم و به قولی، بی‌خبری خوش‌خبری!

این وضعیت رو هم دیگه آپدیت نمی‌کنم چون برام روشنه که اینستاگرام با اون اکسپلور کثافتش، پرونده‌ش بسته شده و بر نخواهم گشت بهش و از این روز به بعد چیز جدیدی به اون چه که تا حالا تجربه کردم اضافه نخواهد شد.

قسمت قبل این پست رو میتونید اینجا بخونید.

💬 Got any thoughts on this post?

I'd love to hear from you! Send me your feedback or comments via email.

reply by email